تبليغاتX
آزیتا
آزیتا
زندگی آبتنی کردن در حوضچه ی اکنون است...
دوشنبه بیست و ششم تیر 1385
روز مادر چی شد

بازم سلام به تمام برو بچز خوشتیپ باید از نظرات ارزشمند شما و دست نوشته های گران سنگتون تشکر کنم. راستش ما این همه برنامه ریزی کردیم واسه روز مادر چی بخریم بشنوید آخرش چی شد:

عروسی دختر عمه گرامی بنده بعد از کش و قوس های زیاد که فکر کنم 2ماه(معادل 62روز 1488ساعت ,حالا دقیقه و ثانیه اش خودتون حساب کنید چی میگفتم حالا آهان یادم اومد) طول کشیدافتاد 23-24 تیر . ما که حواسمون نبود25 تیر روز مادره از قبل یه چیزی بخریم, با شوق رفتیم عروسی  تا اینکه شب 24تیر یادم اومد . از بقیه که پرسیدم واسه مامانت چی می خری؟ حالا بشنویدچی می گفتن(به دلیل کمبود حوصله نام افراد با 1-2-3-... نام گذاری می شود.)

1-واسه مامانت چی میخری؟      اِ اِ اِ کی روز مادره؟   ساعت خواب فردا دیگه

جدی؟راستش چیزی نخریدم اما ممنون میشم مامانم یه چیزی بهم بده(بابا رو تو برم)

2-واسه مامانت چی میخری؟   چی؟(به دلیل صدای زیاد نمیشنوه) میگم واسه مامانت چی میخری؟  مامان؟مامان کی؟   هیچی بابا برو به کارت برس(این یکی رو بیخیال شدیم)

3-واسه مامانت چی میخری؟ راستش وقت نکردم چیزی بگیرم حوصلش هم نداشتم اما یه بوس بهش میدم       خسته نشی یه وقت از پا بیفتی         مرسی از توجهت

ما هم دلمون خوشه داریم یه سوالی میپرسیم به نتیجه برسیم خلاصه،صبح روز 25 تیرماه سال یکهزارو سیصدو هشتاده و پنج از خواب بیدار شدیم (همون خونه عمم جُل بودیم) باهمون چشای ورقلمبیده . صدایی که انگار از ته چاه میومد میخوندیم: "مامی روزت مبارک،مامی روزت مبارک"شوهر عمه ی گرامی بنده هم این جمله رو واسه همسر گرامیترش میخوند حالا حواسش نبود چی میگه همه چهار چشمی نگاش میکردیم بعد از حدود 1 ساعت تفکر عمیق فهمیده داره چی میگه.

ما هم خواستیم زرنگی کنیم و عصر بریم خرید ،نمیدونم کی سوتی داد که مامانم فهمید. آخرش هم با هزارو یک دوز و کلک رفتیم واسش یک ساعت خوشگل(آخه سلیقه ی من مگه بد هم میشه)با گل خریدیم کیک هم که یادمون رفته بود سفارش بدیم ابتکار به خرج دادیم رفتیم کیک بستنی خریدیم. خلاصه اینم از روز مادر امسال خدا سال دیگه رو به خیر کنه. این دفعه آپمون از یه خورده، یه خورده بیشتر طولانی شد.

 

 

 


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : آزیتا در ساعت 14:1