تبليغاتX
آزیتا
آزیتا
زندگی آبتنی کردن در حوضچه ی اکنون است...
یکشنبه سوم اردیبهشت 1385


سلام به برو بچز خوشتيپ ميخوام امروز آپ كنم و بعضي ها رو از خماري بيرون بيارم

 

راستش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون كه من واسه آپ كردن يه مشكل داو اون هم

 

 پيدا كردن متنه واسه همين دوستم(خفن حسام(پيشنهاد ميكنم وبلاگشو ببينيد و حال كنيد))

 

پيشنهاد دادكه خاطره بنويسم اما من كه بلد نيستم يعني بار اولمه واسه همين اگه بد شد مي

 

بخشيد ديگه حالا هر چي تخمه-نوشابه-چاي داريد بياريد مي خوام خاطره بگم:

 

 مي خوام در باره ي معلم فيزيكم بگم يه كم بخنديم خدمت شما عرض كنم كه يه معلم داريم خدا

 

نصيب گرگ بيابون نكنه اينقدر حرف مي زنه كه نگو يعني يه سلام و به نام خدا گفتن 1ساعت

 

طول مي كشه حالا فكر كنيد و دلتون به حال من بسوزه يه ئختر داره كه توي كلاسمونه و

 

زنش هم معاون مدرسه است به عبارتي= خانوادگي ميان مدرسه يه پسر هم داره كه زنگ آخر

 

مياد تو مدرسمون و با دخترا حال ميكنه  اما معلممون يه خوبي داره آخر ترم بهت الكي الكي

 

نمره ميده ميگه ملاك من براي درس دادن نمره نيست بايد ببينم چقد ياد گرفته بعد نمره بدم

 

خلاصه كنم ولي زن ذليليش كار دس ما هم داده آخه اين ترمي كه گذشت زنش گفت :"اي وا

 

آقا ابراهيم شما كه به بچه ها نمره ميدين بچه ها ديگه درس نمي خونن شما نبايد نمره بديد".

 

اون هم با ترس و لرز قبول كرد و به هيچ كدوممون نمره نداد ولي من تو خماريش موندم كه

 

بينم به دخترش هم نمره نداد يا نه؟حالا مدرسمون خيلي خاطره داره كه بگم روده بر ميشيد از خنده(از بي مزه گيش)


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : آزیتا در ساعت 15:36