چهارشنبه سی ام شهریور 1384
ققنوس...ققنوس...ققنوس...ققنوس
بخوان ققنوس،بخوان ای یاور من
نمیخواهم دگر این پیکر و تن
نمی خواهم دگر ماندن در این دیر
که بوی لاشه ی افیون دهد غیر
بخوان با نام گیسو های آتش
بمان در سینه ام ، این جای آتش
تو دانی دیگران افسونه کارند
چنان خوش خط وخالند اینکه مارند
تو میدانی ریا کاری چه سان است
برای دیگران چون سفره نان است
نمی دانی که می خوانی چنین شاد
اگر ماندن در این دنیا مگو باد
بگو ققنوس کجا ماندن صواب است
که افسون جای ماندن بست بر بست
تو ققنوس از درون آتش آیی
نداری غیر آتش هیچ جایی
بیا من را ببر با خود به گرما
نشاید ماندنم غیر از همانجا
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : آزیتا در ساعت 23:21
چهارشنبه سی ام شهریور 1384
آرزوی کربلا
کاش جانم بود قابل تا فدایت میشدم
کاش دستم میگرفتی خاک پایت میشدم
کاش ملک عالم از من بودو میکردم رها
تاگدایی از گدایان گدایت می شدم
کاش جسمم دفن میشد در زمین کربلا
خاک زوار حریم باصفایت میشدم
کاش خاکم راقضا میریخت گرد قتلگاه
تا به وقت سجده مهر کربلایت میشدم
کاش میشد چوب محمل استخوانهای تنم
تا که همراه باسر از تن جدایت میشدم
کاش چون نی سبز میگشتم به دشت نینوا
تا درآن وادی سوزان همنوایت میشدم
کاش بودم شیر وحشی در میان آفتاب
سایبان بر قامت وقد رسایت میشدم
کاش بودم زنگی از آغاز ای سلطان حسن
تا که همرنگ غلام با وفایت میشدم
کاش بودم دست راهب ای درخت ووجه خدا
تا گلاب افشان به حسن دلربایت میشدم
کاش بودم بوته خاری به دشت نینوا
کاشنا با کودک نا آشنایت میشدم
کاش میشد باز راه کربلایت یا حسین
تا سگ زوار دشت کربلایت میشدم
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : آزیتا در ساعت 20:20
چهارشنبه سی ام شهریور 1384
سادگی
برای لحظه ی دیدارت ای جان
کنم یک باره جانم رابه قربان
برای روزهای باتو بودن
برای لحظه های با تو بودن
برای دیدن رویای شبنم
نوازش کردن گلهای مریم
برای درک معنای حقایق
نشستن پای غمهای شقایق
برای لمس تنهایی یلدا
گذر از کوچه های تار شبها
برای باور عزم و اراده
دویدن تا افق پای پیاده
تو را می خواهم ای شوق شرابی
تو را با چشم مست و آفتابی
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : آزیتا در ساعت 20:19
چهارشنبه سی ام شهریور 1384
مولای من خداکند که بیایی
میلاد دوازدهم اختر تابناک آسمان ولایت وامامت را به همه ی شما عزیزان تبریک می گویم وآرزو میکنم خداوند در جمعه ای نزدیک ما راشاهد ظهور مهدی موعود گرداند
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : آزیتا در ساعت 16:49
یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384
پاسخ
برروی مانگاه خداخنده میزند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه کارخرقه پوش
پنهان زدیدگان خدا مِی نخورده ایم پیشانی ار زداغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نمازاز سرریا
نام خدا نبردن ازآن به که زیرلب
بهر فریب خلق بگویی خدا،خدا
مارا چه غم که شیخ،شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او میگشاید...او که به لطف وصفلی خویش
گویی که خاک طینت ما را زغم سرشت
طوفانِِِِِِِِِِ طعنه خنده ی ما را زلب نشست
کوهیم ودر میانه ی دریا نشسته ایم
چون سینه جای گوهریکتای راستی ست
زین رو به موج حادثه تنها نشسته ایم
ماییم...ما که طعنه ی زاهد شنیده ایم
ماییم..ماکه جامه ی تقوی دریده ایم
زیرا درون جامه به جز پیکر وفریب
زین هادیان راه حقیقت ندیده ایم!
آن آتشی که در دل ما شعله می کشید
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود
دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق
نام گناه کاره ی رسوا نداده بود
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حکایت عشق مدام ما
«هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریمه ی عالم دوام ما.»
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : آزیتا در ساعت 11:43
یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384
دوامعشق در جدایی ها ست.
******
فردا بهترازامروز خواهد بود تواگر میتوانی امروزت رابهتر از دیروزکن.
******
تجربه معلم سختگیری است که اول امتحان میگیرد وبعد درس میدهد.
******
خدایا بهمن قدرت ده تاآنچه را که تمی توانم تغییر دهم تحمل کنم.
******
گاه ازسکوت هزاران معنی بدست آید که از هزاران کلام برنیاید.
******
افسوس کهجوان نمی داند وپیرنمی تواند.
******
اگرآدم جاهل ناآکاه سکوت کندانسانها اختلاف نمی کنند.
******
راه های زیادیبرای رسیدن به خرد وجود دارد که هر کدام از قلبی شکسته آغاز می شود.
******
فقط ستاره ها از چشمک زدن منظوری ندارند.
******
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : آزیتا در ساعت 11:42
شنبه بیست و ششم شهریور 1384
رویا
با امیدی گرم و شادی بخش
با نگاهی مست ورویایی
دخترک افسانه می خواند
نیمه شب در کنج تنهایی:
بی گمان روزی زراهی دور
میرسد شهزاده ای مغرور
می خورد بر سنگ فرش کوچه های شهر
ضربه ی سم ستور باد پیمایش
می درخشد شعله ی خورشید
بر فراز تاج زیبایش
تار وپود جامه اش اززر
سینه اش پنهان به زیررشته هایی از در وگوهر
میکشاند هر زمان همراه خود سوئی
باد... پرهای کلاهش را
یا بر آن پیشانی روشن
حلقه ی موی سیاهش را
مردمان در گوش هم آهسته میگویند:
«آه ...او با این غرور وشوکت ونیرو
در جهان یکتاست
بی گمان شهزاده ای بالاست!»
دختران سر میکشند از پشت روزنها
گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار
سینه ها لرزان وپرغوغا
از طپش در شوق یک پندار:
«شاید او خوهان ما باشد!».
لیک گویی دیده ی شهزاده ی زیبا
دیده ی مشتاق آنان را نمی بیند
او از این گلزار عطر آگین
برگ سبزی هم نمی چیند
همچنان آرام وباتشویش
میرود شادان به راه خویش
میخورد بر سنگ فرش کوچه ها ی شهر
ضربه ی سم ستور باد پیمایش
مقصد او... خانه ی دلدار زیبایش
مردمان از یکدگر آهسته می پرسند:
«کیست پس این دختر خوشبخت؟»
ناگهان در خانه می پیچدد صدای در
سوی در گویی ز شادی میگشایم پر
اوست ...آری ...اوست
«آه،ای شهزاده،ای محبوب رویایی
نیمه شبها خواب میدیدم که می آیی»
زیر لب چون کودکی آهسته میخندد
با نگاهی گرم وشوق آلود
بر نگاهم راه میبندد
«ای دو چشمانت رهی روشن به سوی شهر زیبایی
ای نگاهت باده ای در جام مینایی
آه ؛بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله ی خوشرنگ صحرایی
ره،بسی دور است
لیک در پایان این ره ... قصر پر نور است.»
می نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش
میخزم در سایه آن سینه وآغوش
میشوم مدهوش
باز هم آرام وبی تشویش
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه سم ستور باد پیمایش
می درخشد شعله ی خورشید
بر فراز تاج زیبایش
میکشم همراه اوزین شهر غمگین،رخت
مردمان با دیده ی حیران
زیر لب آهسته میگویند:
«دختر خوشبخت!...»
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : آزیتا در ساعت 23:46
شنبه بیست و ششم شهریور 1384
یک روز عشق...
در زمان های قدیم ،وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود ،فضیلت هاوتباهی ها درهمه جا شناور بودند.آنها از بیکاری خسته وکسل شده بودند. روزی فضیلت ها وتباهی ها دور هم جمع شدند. خسته تر و کسل تراز همیشه،ناگهان ذکاوت ایستاد وگفت:«بیایید یک بازی کنبم ،مثلا" قایم باشک.»
همه از این پیشنهاد شاد شدند ودیوانگی فورا" فریاد زد:من چشم می گذارم؛از آنجاکه هیچکس نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد، همه قبول کردند که او چشم بگذارد وبه دنبال آنها بگردد. دیوانگی جلودرختی رفت وچشمهایش را بست وشروع کرد به شمردن .یک...دو...سه...همه رفتند تا جایی پنهان شوند.
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد،اصالت در میان ابر ها مخفی شد،خیانت در داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد،هوس در مرکز زمین رفت ،طمع در داخل کیسه ای که خوددوخته بود، مخفی شد.
دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتادونه...هشتاد...هشتادویک...همه پنهان شدند به جز"عشق"که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد.جای تعجب هم نیست ،چون همه میدانیم که پنهان کردن عشق مشکل است.
در همان حال دیوانگی به پایان شمارش خود رسید .نودوپنج...نودوشش...نودوهفت...هنگامی که دیوانگی به صد رسید ،عشق دوید ودربین یک بوته گل رز پنهان شد.دیوانگی فریاد زد "من دارم میام" و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود .زیرا تنبلی ،تنبلی اش آمده بود جای پنهان شود .سپس لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان شده بود .دروغ ته دریاچه،هوس درمرکز زمین ،یکی یکی همه را پیدا کرد ،به جز عشق. او از یافتن عشق نا امید شده بود . حسادت در گوشهایش زمزمه کرد که تو فقط باید عشق راپیداکنی واو پشت بوته گل رز است.
دیوانگی شاخه ی چنگک مانندی را از درخت کند وبا شدت وهیجان زیاد در بوته گل رز فرو کرد ودوباره...ودوباره... .با صدای ناله ای متوقف شد. عشق از پشت بوته بیرون آمد،با دستهایش صورت خود را پوشانده بود واز میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد. شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بود واو نمی توانست جایی را ببیند ،او کور شده بود. دیوانگی گفت :من چه کردم ،چگونه می توانم تو رادرمان کنم. عشق پاسخ داد :«تو نمی توانی مرا درمان کنی ،اما اگر خواستی کاری بکنی ،راهنمای من شو» و اینگونه است که از آنروز به بعد عشق کور است ودیوانگی همواره در کنار اوست.
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : آزیتا در ساعت 23:44
چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384
بازم جکککک:
یه نفر میخواسته یه زیر دریایی غرق کنه درشو میزنه فرار میکنه.
یه روز یه خره عکسشو توی آب میبینه میگه:ا..................خر ماهی.
یه روز به یه خره میکن چرا این قد گوشات درازه میگه:خوب هر خوشگلی یه عیب داره.
یه بار یه سوسک پولدار میره خواستگاری یه سوسک دیگه و سوسک اول میگه زنم میشی سوسک دوم میگه:به شرطی زنت میشم که توالت و به نامم کنی.
یه سوسکه میخواسته خود کشی کنه شب میره کنار دمپایی می خوابه.

ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : آزیتا در ساعت 10:29
چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384
ای ستاره ها
ای ستاره ها که از فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان ما نظاره گر نشسته اید
*******
آری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره می کنم
ای ستاره ها اگر به من مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره میکنم
*******
بادلی که بوئی از وفا نبرده است
جور بی کرانه وبهانه خوشتراست
در کنار این مصاحبان خود پسند
نازوعشوه های زیرکانه خوشتراست
*******
ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگر آن نشاط ونغمه و ترانه مرد
ای ستاره ها چه شد که برلبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد
*******
جام باده سر نگون وبسترم تهی
سر نهادهام بروی نامه های او
سر نهادهام که در میان این سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او
*******
ای ستاره ها مگر شما هم آگهید
دو رویی و جفای ساکنان خاک
کین چنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها ستاره های خوب و پاک
*******
من که پشت پا زدم ،به هر چه هست ونیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا به من اگر به جز جفا
زین سپس به عاشقان با وفا کنم
*******
ای ستاره ها که همچو قطره های اشک
سر به دامن سیاه شب نهادهاید
ای ستاره ها که از جهان جاودان
روز نی ب سوی این جهان گشاده اید
*******
رفته است و مهرش از دلم نمی رود
ای ستاره هاچه شدکه اومرا نخواست
ای ستاره ها ، ستاره ها، ستاره ها
پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟
ادامه مطلب
+ ا
نوشته شده توسط : آزیتا در ساعت 10:20