تبليغاتX
آزیتا
آزیتا
زندگی آبتنی کردن در حوضچه ی اکنون است...
شنبه نوزدهم شهریور 1384
طمع کودکانه

کودکی بر مادر بر آشفته و هنگام اول شب،به قهر خفته بودوهر چند او را به خوردن خواندند امتناع کرد. مادر غذای حاضر در ظرفی می کشید تا در صبح هنگام اگر کودک بخوابد بخورد. کودک که زیر چشم میدید، سر برداشت وگفت :( من که نمی خورم،اما برای هر که می کشید کم است!)JJJ            

 


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : آزیتا در ساعت 20:28
شنبه نوزدهم شهریور 1384
تخیل

میخوام از تخیل بگم . مبخوام بگم خودت میدونی چطور زندگی میکنی؟ تو داری با پیکان تخیل دو راهی های زندگیت رو رد میشی و بدون یک برق از پشیمونی تو چشات پشت سرتو نگاه میکنی و بدون درنگ به راه خودت ادامه میدی.ببین چه طور تخیلاتت سر چشمه میگیره. ببین طوری تخیلا تت رو با پیکان های سبز رنگ و جاده ی آسفالت انتخاب کن که بدونی یه چیزی یه کسی آخر خط منتظرته  که بدونی آخرش به آرزو هایی که موقع خواب فکر میکنی یه لباس  سفید رنگ با خطوط صورتی و با یک شلوار نارنجی بپوشونی. که بدونی آخرش یه چیزی ،یه کسی منتظرته .که بتونی به یه جایی ،به یه چیزی،به یه رتبه ای ویا به یه مکانی میرسی  که بتونی دستتو به نشونه یپیروزی بالا ببری و بگی اون مدال خوشرنگه مال خودمه ، که همه بهت بگن خوشبحالش رسید خط پایان ، که همه ی اون کسانی که با هات دوستن افتخار کنن به دوستی با تو نه تو افتخار کنی به دوستی با یه فرد موفق.     


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : آزیتا در ساعت 20:27
شنبه نوزدهم شهریور 1384
زندگی

 زندگی این قد فراز ونشیب داره و که گاهی اوقات فکر می کنی رو قله ی خوشبختی هاوایسادی ولی یه دفعه خودتو روی آب دریا که ارتفاعش صفره میبینی.بعضی وقتا که ناراحتی بدبختی هات می یاد جلوی چشمتوناراحتی ودردات همش میشن یه دکلمه یانه یه دیالوگ،یه دیالوگ که واسه یه نفر حرف میزنه و اوجوابت میده جوابش سکوته،جوابش اون اشکائیه که داره از چشمت میاد اون چشمی که برقی از دردو تو خودش داره.وقتی گریه میکنی نفس کشدنت بیشتر میشه وتند، تند، تند نفس میکشی و میدونی با باز دم نفسات کم کم دردات هم میاد بیرون. اشک رو مزه کردی دیدی چقدر شوره و شنیدی میگن دست من نمک نداره حالا می تونی بگی نمکاش کجاست؟ آره،  آره تو اشکته ،تو اون اشکی که نمکای ذخیره شده رو بیرون میریزه و میگه فهمیدی نمکای دستت کو وباز شروع به جمع آوریه نمک میکنه.و برعکس گاهی اوقاتمی رسه از خوشحالی اشکت پایین میاد اون موقع اگه اشکتو مزه کنی میبینی بازم شوره ولی ایندفعه شوریش فرق میکنه،ایندفعه چشمات اومده شوریه بیش ازحد زندگیتو جمع کرده تا متعادلش کنه، اون موقع چشمت میگه اگه همیشه اینقد خوشحال باشی منم شوریه بیش از حد زندگیتو جمع میکنم.                                                                                                                                 ولی منو تو باز تو عالم خوشی کاری میکنیم یا چیزی میبینیم که باز ناراحت میشیم بیایم از هیچ چیز ناراحت نشیم. بیایم هر چیزی که هست یه کم قیافشو عوض کنیم تا خوشگل تر ببینیم، نقطه سر خط.   


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : آزیتا در ساعت 20:27